«تروما». احتمالاً بارها این کلمه رو توی تلویزیون، یا مابین حرفهای دوستای روانشناستون، یا حتی شاید یه گوشهای از همین صفحات اینترنتی به گوشتون خورده باشه یا دیده باشیدش.
اما احتمالاً به خودتون گفتین دارن راجع به یه مسأله تخصصی صحبت میکنن، یا حتی ممکنه در موردش جستوجو هم کرده باشید؛ اما تا حالا عمیقاً بهش فکر کردید؟
خب منم چنین تصوری داشتم. نهایتاً فکر میکردم یعنی تفکرات منفی، یا حتی تفکراتی که به خاطر اتفاقات بد میافتن. فکر میکردم همون استرس خیلی شدیده که آدم رو از پا درمیاره. اما وقتی کمی عمیقتر شدم، دیدم واقعیت خیلی خیلی با اونچه که من فکر میکردم متفاوته.
تروما اصلاً یعنی چی؟ اون چیزی که فکر میکنیم نیست!
توی پزشکی، تروما یعنی همون ضربه فیزیکی شدید به بدن. اما توی روان ما آدما، داستان فرق داره. یه دکتر خیلی خفن هست به اسم «گابور ماته» که تمام عمرش رو روی این موضوع گذاشته. ایشون یه جمله طلایی داره که وقتی شنیدمش، انگار یه سطل آب یخ ریختن روم. میگه:
«تروما اون اتفاق تلخی نیست که بیرون تو رخ میده؛ تروما اون زخمیه که به خاطر اون اتفاق، در درون تو جا میمونه.»
یعنی چی؟ یعنی خودِ اون زلزله، اون طلاق یا اون دعوای وحشتناک بچگی نیست. همون احساس بیدفاعی و تنهایی مطلقیه که سیستم عصبی تو همون لحظه تجربه کرده و همونجا گیر افتاده!
استرس، اضطراب، تروما؛ کلاف سردرگمی که باید باز میشد
خیلی وقتها ما این سه تا رو جای هم به کار میبریم. ولی یه فرمول ساده برای درکشون وجود داره که به زمان ربط داره:
- استرس، درگیری با امروز: فردا باید یه چک سنگین پاس کنی و پول نداری. قلبت تند میزنه و خوابت نمیبره. این استرسه. ماشین بدنت روشن شده تا این مشکل همین الان رو حل کنه. چک که پاس بشه، استرس هم میره.
- اضطراب، ترس از فردا: الان تو کافه نشستی، جات امنه، چایت هم گرمه. اما تو دلت رخت میشورن که نکنه ماه بعد صاحبخونه جوابم کنه؟ تهدیدی الان وجود نداره، ولی ذهن تو رفته تو آینده و داره دنبال خطر میگرده.
- تروما، اسیر دیروز: اینجا خطر خیلی وقته که تموم شده. شاید ده سال پیش تموم شده. اما مغز تو، سیستم عصبی تو، هنوز فکر میکنه اون اتفاق تلخ داره همین الان میفته. یه بو، یه صدا یا یه لحن خاص، دکمه تو رو میزنه و پرتت میکنه وسط اون درد.
از جنگ جهانی تا دعواهای خانوادگی، تروما فقط برای جنگزدهها نیست
یه زمانی، مثلاً تو همون اواخر قرن نوزده یا بعد از جنگ جهانی اول، روانشناسهایی مثل فروید دیدن سربازها از جنگ برمیگردن، هیچ جاییشون ترکش نخورده، ولی فلج شدن، میلرزن یا کابوس ولشون نمیکنه. اون موقع بهش میگفتن شوک خمپاره. سال هزار و نهصد و هشتاد بود که تازه اسمش رو گذاشتن اختلال استرس پس از سانحه یا همون پی تی اس دی.
اما رفقا، علم امروز میگه تروما فقط مال سربازها نیست. ما کلاً با دو جور تروما طرفیم:
- یکی تروماهای بزرگ که همون اتفاقات فاجعهباره، مثل تصادف، از دست دادن عزیز، زلزله.
- یکی هم تروماهای کوچیک که مثل قطرههای آبی هستن که سنگ رو سوراخ میکنن. تحقیر شدن مدام تو بچگی، نادیده گرفته شدن، یا دیدن دعواهای هر روزه پدر و مادر.
جالبیش کجاست؟ سیستم عصبی ما اصلاً فرق این دو تا رو نمیفهمه! براش فرقی نداره وسط خط مقدم جنگ باشی یا یه بچه هفت ساله باشی که تو خونه هیچکس صدای گریهاش رو نمیشنوه. هر دو تاش مغز رو میبره تو حالت من تنهام و دارم نابود میشم.
البته حواسمون باشه، هر غم و غصهای تروما نیست. ما آدمیم و غم خوردن طبیعیه. تروما اونجاییه که روان آدم دیگه نمیتونه اون حجم از درد رو هضم کنه و اصطلاحاً فیوز میپرونه.
چهرههای مختلف این غول نامرئی
برام جالب بود وقتی فهمیدم این زخم چقدر میتونه شکلهای متفاوتی داشته باشه. گاهی ناشی از یه اتفاق یهویی و تکباره که بهش میگن ترومای حاد. گاهی نتیجه سالها موندن تو یه شرایط سمیه یعنی ترومای مزمن. یه وقتهایی تو بچگی و از طرف آدمهایی که باید پناهمون میبودن آسیب دیدیم که میشه ترومای پیچیده.
حتی یه وقتا ما خودمون آسیب ندیدیم، اما چون شاهد رنج کشیدن یه آدم دیگه بودیم، روانمون زخم برداشته یعنی ترومای ثانویه. و از همه عجیبتر، دردهایی که ما نکشیدیم، ولی از پدران و مادرانمون به ما ارث رسیده! این رو بهش میگن ترومای بیننسلی.
از کجا بفهمیم خودمون یا رفیقمون زخمی تروما هستیم؟
نمیخوایم به هم برچسب بزنیم، ولی شناختن این نشونهها باعث میشه با خودمون و بقیه مهربونتر باشیم:
- واکنشهای ترکشی: طرف سر یه موضوع کوچیک، مثلاً اینکه چرا لیوان رو محکم گذاشتی رو میز، یهو یه واکنش انفجاری نشون میده که اصلاً به اون اتفاق نمیخوره.
- خیره شدن و غیب شدن: تو جمع نشستید، یهو میبینید دوستتون خیره شده به یه جا. انگار روحش از بدنش رفته. مغز وقتی نمیتونه درد رو تحمل کنه، خودش رو از واقعیت قطع میکنه.
- رادارهای همیشه روشن: آدمی که تروما داره همیشه گوشبهزنگه. خوابش سبکه و منتظره یه اتفاق بدی بیفته.
- فرار مطلق: به شدت از یه سری جاها، آدمها یا بحثها دوری میکنه.
اگر این زخم رو دیدیم، چه کنیم؟
اگر فهمیدیم یکی از اطرافیانمون درگیر این داستانه، لطفاً نقش روانشناس رو بازی نکنیم! فقط کافیه براش یه گوش امن باشیم. نگیم بیخیال، گذشتهها گذشته. فقط بگیم هستم کنارت.
هیچوقت مجبورش نکنیم که درباره اون اتفاق حرف بزنه. شخم زدن این خاطرات بدون تخصص، حالش رو بدتر میکنه. و اینکه سعی کنید براش آدم باثباتی باشید. آدم ترومادیده حتی از سورپرایز شدن تو روز تولدش هم ممکنه وحشت کنه؛ چون غافلگیری براش یعنی ناامنی!
آیا راه نجاتی هست؟
خبر خوب اینه که بله. علم خیلی پیشرفت کرده. متخصصها امروزه فقط با حرف زدن درمان نمیکنن. روشهایی هست که با حرکت چشم، به مغز کمک میکنن اون خاطره گیر افتاده رو دوباره و این بار درست پردازش کنه. یا درمانهایی که تنش و ترسی که تو عضلات بدن قفل شده رو آزاد میکنن؛ و گاهی هم دارو برای تنظیم شدن خواب و روان.
حرف آخر کافه علی
تروما یعنی دنیا برات تبدیل شده به یه جای به شدت ناامن؛ و درمان یعنی آروم آروم، با صبر و حوصله، به سیستم عصبیت ثابت کنی که هی رفیق، خطر خیلی وقته تموم شده. الان دیگه جات امنه.
خب، چاییمون هم سرد شد! خیلی دلم میخواد نظر شما رو بدونم. تا حالا شده احساس کنید یه ترومای حل نشده تو وجودتون هست؟ یا کسی رو تو زندگیتون دارید که با این زخمها دستوپنجه نرم کنه؟ تو کامنتها برام بنویسید، من با کمال میل میخونم و با هم گپ میزنیم.