فرض کنید در یک خوابگاه شلوغ دانشجویی، وسایلی شروع به ناپدید شدن میکنند. لیست اشیای دزدیدهشده را ببینید: چند عدد لامپ، یک کولهپشتی کهنه، مقداری پودر نمک، یک شلوار فلانل و از همه دیوانهکنندهتر، فقط یک لنگه کفش مهمانی! حالا سعی کنید یک ارتباط منطقی بین اینها پیدا کنید. چه کسی ممکن است هم به پودر نمک نیاز داشته باشد و هم به یک لنگه کفش؟
راستش را بخواهید، هیچ ربط ظاهری و منطقیای بین این اشیا وجود ندارد. و این دقیقاً همان قلابی بود که من را در کتاب «قتل در خوابگاه دانشجویی» (که با نام قتل در خیابان هیکوری هم ترجمه شده) گیر انداخت و تا صفحه آخر به دنبال خودش کشید. تخصص اصلی آگاتا کریستی در نوشتن رمانهای جنایی دقیقاً همین است؛ او سرنخهایی را جلوی چشم شما میگذارد که یا به دلیل سادگیشان اصلاً دیده نمیشوند، یا در ظاهر هیچ ربطی به هم ندارند. اما وقتی هرکول پوآرو در نهایت پردهها را کنار میزند، میبینید که یک ارتباط پنهان و یک عقبهی تاریک وجود داشته که تمام این اشیای بیربط را به یک نقشه شوم وصل میکرده است.
آگاتا کریستی؛ زنی که مرگ را در شیشههای داروخانه شناخت
برای اینکه بفهمیم چطور یک ذهن میتواند چنین پازلهای روانی و بینقصی طراحی کند، باید خالق آنها را بهتر بشناسیم. چیزی که آگاتا کریستی را به ملکه بیچونوچرای جنایت تبدیل کرد، فقط تخیلاتش نبود؛ بلکه رویارویی مستقیمش با مرگ و علم بود.
وقتی جنگ جهانی اول شروع شد، آگاتا در داروخانهی یک بیمارستان مشغول به کار شد. آنجا بود که او با خاموشترین قاتل دنیا آشنا شد: سمها. او دوزهای دقیق آرسنیک و سیانور را با چنان وسواس علمیای یاد گرفت که بعدها بزرگترین سمشناسان دنیا از دقت رمانهای معمایی او شگفتزده شدند. آگاتا فقط داستان نمینوشت؛ او جنایتها را مهندسی میکرد.
جالب است بدانید زندگی شخصی خودش هم دستکمی از کتابهایش نداشت. در یک شب سرد، آگاتا پس از یک مشاجره، با ماشینش ناپدید شد. ماشین او لبهی یک معدن پیدا شد، اما از خودش خبری نبود. 11 روز تمام، پلیس بریتانیا در جستجوی او بود، تا اینکه در هتلی با یک نام جعلی پیدایش کردند، در حالی که ادعا میکرد حافظهاش را از دست داده است! معمای این غیبت 11 روزه هرگز حل نشد.
ورود هرکول پوآرو به خوابگاهی که بوی خون میدهد
حالا با شناخت این ذهن پیچیده، دوباره به همان خوابگاه دانشجویی برگردیم. وقتی مدیر خوابگاه از این دزدیهای بیربط کلافه میشود و پای هرکول پوآرو به ماجرا باز میشود، ما به عنوان خواننده هنوز فکر میکنیم با یک جنون دزدیِ خندهدار طرفیم. اما آگاتا کریستی ناگهان ورق را برمیگرداند. با پیدا شدن اولین جسد، تمام خندهها جایشان را به یک سوءظن تاریک میدهند.
از اینجای داستان، ما مبهوت میمانیم. متوجه میشویم که برای پیدا کردن قاتل، نباید فقط به دنبال دزدِ لامپ یا کفش بگردیم؛ بلکه باید عقبهی تکتک این دانشجویان را شخم بزنیم. دروغها، گذشتههای پنهان و رازهایی که هر کدام از آنها با خود به خوابگاه آوردهاند، کلید حل معمایی است که در ابتدا فقط یک شوخی به نظر میرسید.
نوبت شماست: فنجان قهوهتان را بردارید و بگویید!
اگر به دنبال کتابی هستید که ذهنتان را به چالش بکشد و نشان دهد چطور تاریکترین رازها در روشنترین نقاط مخفی میشوند، خواندن کتاب «قتل در خوابگاه دانشجویی» را به شدت به شما پیشنهاد میکنم.
حالا نوبت شماست؛ در کافه علی بنشینید و برایم بنویسید: آیا تا به حال اثری از آگاتا کریستی خواندهاید که ذهنتان را درگیر کند؟ چه کتابهای معمایی دیگری را پیشنهاد میکنید؟ اصلاً بیشتر طرفدار چه ژانرهایی در کتابخوانی هستید؟ منتظر خواندن نظرات و پیشنهادهای جذاب شما هستم!
من «علی» هستم، ۲۵ ساله. اینجا کافه علی است و من پشت پیشخوانِ این کافهی دیجیتال نشستهام. روزها درگیرِ یادگیری و کشف چیزهای تازهام و شبها در دنیای تاریک و پرتعلیقِ کتابها و فیلمهای جنایی غرق میشوم. به قدرت کلمات ایمان دارم و مینویسم تا بمانم. اگر اهل معما، داستان، موسیقیِ خوب و یک گپوگفتِ طولانی هستی، یک صندلی خالی همیشه اینجا برایت هست.